|
نای دل 6 سلام همیشه وقتی برات نامه مینویسم که حسابی بچه خوبی شده باشم اما حالا یه کم فرق داره امشب میخوام بنویسم در حالیکه به اندازه ی همه ی خوبی هایی که بهم کردی، ترسیدم و نگرانم نه به خاطر حرفایه یه سری از بنده هات از اینکه نکنه تو هم مثه همه باور کنی. اینبار نه اومدم لوس بازی نه منت کشی نه درد دل،اینبار فقط کلافه ام اینقد که حس میکنم توهم از من ناراحتی و حرفاشونو باور کردی .............. اصلآ میدونی؟ امروز صب که از خواب پاشدم و لبخندتو ندیدم فک میکردم باید روز شومی باشه هی! اونجوری نیگام نکن خودم بهتر از هرکسی میدونم که بهانه تراشی میکنم روز هرگز شوم نیس، کارای خودمه که شومش می کنه ... چه حرف های سرخوشانه ای!!! اینا واسه آدماس نه من! قهر نه خواهش میکنم! مگه خودت نگفتی بدترینشو هم می بخشی؟ آره میدونم ... من قول داده بودم ،ما عهد بسته بودیم. من اما خودت می دونی که چقدر سعی کردم که ناراحت نشم و به هم نریزم اما قبول کن که سخته وقتی هر روز از این حرفا بشنوی از کسایی که انتظارشو نداری.مسخره است! چقد بی ارزش! ولی میشه پشیمونیمو ببینی.تو رو به قشنگیت روتو برنگردون دارم از ته ته ته دلم مینویسم ،ویرایشش هم نمی کنم فقط می نویسم حتی برام مهم نیست که اینجا میبینن که چقدر حالم خرابه ، چقد شرمندم ازتو، حتی این اولین آپیه که بدون وضو مینویسم و خیلی با بقیه ها متفاوته ... همه چی قاطی شده همه چی عوض شده ... نباید اینطوری میشد (شد اما) ، من ... مگه قول ندادی دستمو ول نکنی؟ مگه قرار نبود مواظبم باشی؟ پس کوش؟ الان که خوردم زمین ؟ الان که دارم دیوونه میشم؟ الان که شکستم؟ یه سوال : چرا پنج شنبه؟ چرا نمیشه هیچ پنج شنبه ی عادی و آرومی داشته باشم؟ چیه؟ پررو ندیدی؟ حتی خودمم کم آوردم از بس از این حرفا شنیدم،باورت نمیشه اما بعضی وقتا خودمم به خودم شک می کنم.مهربونم میشه اینبارم کمکم کنی؟(مثه همیشه) هر بار که عهدمو میشکستم میومدم پیشت.یه نامه برات می نوشتم.ازت عذر خواهی می کردم و تو فقط لبخند میزدی و سکوت و بخشش ... پ-ش-ی-م-و-نم فقط نمیدونم اینبار با چه رویی عذر خواهی کنم؟ یه خواهش خیلی گنده؟ بزن تو سرم هر طور که دوس داری بشکون منو ولی قهر نه ... بزرگترین کابوس من اینه که منم مصداق اون آیه ات بشم که گفتی بعضی بنده هات اینـقده کارهای بدشونو تکرار میکنن که دیگه ازشون خسته میشی و مثل گاو ولشون میکنی تو زمینت تا هر چقدر دلشون بخواد بچرند نه بهشون کاری داری نه حتی نیگا بهشون میکنی و بعدشم میگی اون دنیا تصویه حساب میکنی باهاشون .... میدونم عهدمو شکستم اما من ---- نمیخوام ----- مث گاو برات بشم . . . حتی نمی خوام اینایی که باهام بدن مصداق اون یکی آیه ات بشن ((این گروهند که خدا آنانرا لعنت کرد و هر که را خدا لعنت کند و از رحمت خود دور سازد دیگر هرگز کسی مددو یاری او نتوان کرد.آیا آنانکه از احسان به خلق به هسته خرمایی بخل می ورزند بهره از ملک و سلطنت خواهند یافت؟آیا حسد می ورزند به مردم چون آنها را خدا از فضل خود برخوردار نمود؟)) آخ چقد حرف دارم ... میشه تا صب باهام بیدار بمونی؟ اینقد امشب میشکونم خودمو تا از دلت در آرم ... همیشه تو اوج نا امیدی یه روزنه ای هست ... تو این چند روز تنها حرفی که بهم می زدن و آرومم میکرد اون آیه ات بود ((والله تعز من تشاء و تذل من تشاء)) میدونم گناهم خیلی بزرگه چون تو خودت این آیه رو آوردیو من باز ناراحت میشم از این حرفا........ ایمان به اینکه ارحم الراحمینی آرومم میکنه ... مگه خودت نگفتی که حاجت دل شکسته رو میدی؟من دلم شکست بقیش با خود تو هر کس روزنه ایست به سوی خداوند اگر اندوهناک شود اگر به شدّت اندوهناک شود ... هرچند این پنجشنبه یکی از تاریک ترین روزای زندگیم بود اما امیدوارم چون.....
زیبا ترین عکس ها در اتاق هایی تاریک ظاهر می شوند، پس هرگاه در بخش تاریک زندگی ات واقع شدی، بدان که خداوند قصد دارد تصویری زیبا از تو بسازد.... یاحق....
بغض تنهایی 2 خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند.کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد که شکمشان را به شختی سیر کنند.اما یک سال بدون هیچ علتی،محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد. در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند که می توانستند با آن خرید کنند. اعضای خانواده دور هم جمع شده بودند تا برای پول تصمیمی بگیرند.هرکس پیشنهادی می داد و بقیه اعضا آن را رد می کردند.تا اینکه مادر خانواده پیشنهادی خوب و جذاب داد که همه با آن موافقت کردند.مادر به آنها گفت:((بهتره یک آینه بخریم جون تا حال آینه نداشتیم،اینجوری میتونیم خودمون رو توش ببینیم)).بالاخره تصمیم برآن شد که آینه ای بخرند.پس آینه را سفارش دادند.روزها می گذشت و آنها منتظر بودند تا آینه برسد. هر کس در فکر آن بود که چهره اش چگونه است. روزی از روزها وقتی مثل همیشه پدر و پسر کوچکش در مزرعه مشغول کار بودند و مادر و دختر جوانش هم در خانه سرگرم کارهای خانه،زنگ در به صدا درآمد و مادر که این روزها منتظر چیزی جز آینه نبود به سرعت دوید تا در را باز کند و دختر هم رفت تا پدر و برادرش را صدا بزند.وقتیکه همه اعضای خانواده دور مادر که روی صندلی جلوی پنجره جمع شدند،مادر بسته آینه را باز کرد و در آینه نگاه کرد و با شادی رو به شوهرش جیغ زد:((تو همیشه می گفتی که من خوشگلم،من وافعا خوشگلم)).سپس مرد آینه را بدست گرفت،در آن نگاه کرد و با لبخندی رو به همسرش گفت:((عزیزم تو همیشه به من می گفتی که چهرم خشنه اما الآن میبینم که چهرم جذابه)).نفر بعدی دختر جوان خانواده بود که در آینه نگاه کرد و دید همانطور که همیشه پدرو مادرش می گفتند واقعا زیباست.اتفاق نا خواسته این بود که پسر کوچک خانواده که مثل همه پسر بچه ها پر انرژی بود،آینه را از دست خواهرش فاپید.او چهره ای بسیار زشت و بد ترکیب داشت چون در چهار سالگی از روی اسب پدرش با صورت به زمین خورده بود.پسر پس از آنکه چهره خود را در آینه دید با ناراحتی فریاد زد:((من زشتم،من زشتم)).سپس رو به پدرش کرد و درحالی که می لرزید گفت:((پدر،آیا من همیشه همین ریخت بودم؟)).پدر پاسخ داد:((بله پسرم،همیشه همین ریخت بودی)).پسر گفت:((پس چرا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شدم بعد از اینکه صبح به خیر می گفتی،بهم می گفتی که دوستم داری؟)).پدر با نگاهی مهربان تر از همیشه و لبخندی ملیح تر از هر روز به پسرش گفت که دوستش دارد و رو به او گفت:((پسرم من تورو دوست دارم چون که مال منی و هیچ چیز حتی زشتی صورتت نمی تونه علاقه منو به تو کم کنه))........ بابای خوبه این جمعه هم با رویی زشت تر از گذشته ،کوله باری پر از گناه سنگین تر از همیشه نزد تو آمده ام تا بگویم که با همه بدی هایم پسر توام،از توام،مال توام.آمده ام تا بگویم که خطاها و گناهانم مرا از آغوش تو با صورت به زمین کوبیده و حال ،با رویی سیاه تر از ظلمت شب،آمده ام تا به تویی که می دانم هنوز هم دوستم داری بگویم که :بابا،یک لحظه نگاه پدرانه ات تمام زشتی هایم را از بین می برد،دست مهربانت اگر فقط اشاره ای به من کند سیاهی ام به نور تبدیل می شود.نگاهم کن حتی به گوشه چشمی و دستی به سرم بکش....
جمعه بعد هم منتظر دخیل باش....
نای دل 5 هیاهو دیگر تمام شده بود.دشت آرام آرام بود.تاریک بود اما هنوز سوسوی آتش
خیمه هابه چشم میخورد.گه گاه ناله ای سکوت مبهم دشت را می شکست و باز
آرام می شد.ابری در آسمان دشت نیست تا بر ساحل خشک لبهای بچه های
حسین علیه السلام ببارد یا لااقل پرده ای باشد و بپوشاند چهره ی خجالت زده
خورشید را.غوغای سکوت دشت را رها کن و به ساحل فرات بیا و تماشا کن
معرکه خورشید را.
ماه و ستارگان زودتر از همیشه به کنار فرات آمده اند و بی جان و جوهره دور
خورشید حلقه زده اند.باد هوهوکنان از راه می رسد و آب هم مثل مادری که
طفلش را گم کرده به این سو و آن سو سر می کشد.ستاره ای جوان و پرنور از
غم و سکوت دشت می پرسد: ((دشت را چه شده است؟ این همه غم و اندوه
برای چیست؟ نکند صبح که ما نبودیم اتفاقی افتاده...)).بقیه ستارگان هم متعجب
و هراسان خورشید را نگاه می کنند و منتظر می مانند تا خورشید پاسخگویشان
باشد.آخرخورشید در روز بوده و شاهد اتفاقات آن بوده است.اما خورشید
حرفی برای گفتن ندارد.بغضی راه گلویش را بسته و اندوهی سینه اش را پر
کرده.اما او نباید فریاد بزند.
نه او که همه باید ساکت باشند.چون رقیه حسین تازه خوابش برده....
ستارگان با دیدن روی خورشید ملتهب تر شده و و باز از خورشید سوال
می کنند.بغض آب می شکند،موجی می زند.هنوز هم خودش را مقصر می
داند.خورشید سرش را پایین می گیردو شروع می کند:((امروز صبح مثل
همیشه به آسمان آمدم و مانند هرروز به اولین آفتابی که طلوع کرده بود
نگاه کردم و از هرم نگاهش مدد گرفتم.روزعجیبی بود.کمی بعد همه
کودکان بیدار شدند و دوباره بهانه ی عطش گرفتند.صبح،ظهر شده بود و
من به وسط آسمان رسیده بودم.صدای اذان اکبر تمام دشت را فراگرفته
بود.الله اکبر .....الله اکبر...همه وضو گرفته بودند و به امامت حسین علیه
السلام نماز می خواندند.صدای الله اکبر اذان برای دشمن بی نماز مدعی
نماز،فرمان تیر اندازی به نمازگزاران بی ادعابود.تیرها ازکمان رها می شد
و.... وحسین علیه السلام همچنان مشغول نماز بود.یاران حسین یکی یکی
پر می کشیدند تا از دست مادرش زهرا سیراب شوند.اما حسین نگران نبود
چون عباسش را اکبرش را قاسمش را و حتی اصغرش را در کنارش می دید.
تشنگی بچه ها طاقت عباس را طاق کرده بود.دیگر تاب و توان نظاره لبهای
خشک فرزندان حسین را نداشت.مشک را بر دوش انداخت.به فرات آمد.دست
درآب زد.اما یاد خشکی لب اربابش حتی نگاهش را از آب برداشت.مشکش
را پر از آب کردیا زهرا گفت و روانه حرم شد.....))حرف خورشید تمام نشده
بود که صدای هق هق آب بالا گرفت.مثل همیشه باد جلو آمدو تذکر داد:
(( ساکت،رقیه حسین تازه خوابش برده...).خورشید ادامه داد : (( عباس به
سمت خیمه ها می رفت که دستانش را ،چشمانش را،فرق سرش را و در
آخر امیدش را از او گرفتند و او را به شهادت رساندند.حسین دیگر توان
ایستادن نداشت.قاسم رفت.اکبر رفت.اصغر پرکشید و حسین باز هم تنها تر
شد.))صدای ستاره ها در هم پیچید که خورشید بلند گفت:آرام باشید.وقت
رفتنم زدیک شده بود که حسین آخرین جنگجوی سپاه در میدان بود.
خواهرش زینب بالای تلی مضطرب نظاره گر جنگ نمایان برادرش بود
.هربار صدای الله اکبرش بلند می شدزینب و اهل حرم شاد می شدند.مگر
یک نفر توان مبارزه با چند نفر را دارد؟آری؛حسین مجروح شد و به روی
زمین افتاد.خدا را شکر که زینب دیگر چیزی نمی دیدخدا را شکر که زینب
گل زهرا را پژمرده به روی زمین نمی دید.خدارا شکر که زینب پرده سیاه
تاریکی و ظلمت را به روی سینه خورشید حق نمی دید.صدای شیهه اسب
حسین برای لحظه ای دل همه را مملو از امید کرد.رقیه بیرون خیمه دوید.
اسب خونین بی سوار را که دید فقط گریه کرد.از عمه قد خمیده بابایش را
طلب کرد.اما عمه برایش جوابی جز اشک نداشت.))ستاره ها دیگر جانی
برای درخشیدن نداشتند.از خورشید مجال گریه خواستند. اما نه همه باید
ساکت باشندرقیه حسین تازه خوابش برده....
التماس دعا... ((40 یا 41 روز تا محرم))...قلم را بر می دارم تا بنویسم....((40 یا 41 روز تا محرم)).... کافی است همین جمله اول را بنویسم تا تمام خاطرات این مدت به یادم بیاید.... یاد آن نیمه شب که طرح دخیل به ذهنم رسید....یاد آن انتقادهای تند و کوبنده که شنیدم....یاد شبهایی که روی متنهای دخیل کارکردم....یاد آن روزها که قلم خود مینوشت و من فقط گریه می کردم....یاد دلم که سوخت و نای دل شد....یاد بغضی که راهزن مسیر گلویم شد؛جان نفسم را گرفت و در دوری معشوق بغض تنهایی ام شد....یاد خدا که فقط برای او نوشتم....یاد آن شبها که به الآن فکر می کردم....((40 یا 41 روز تا محرم))....حال می فهمم که دخیل چرا دخیل حرم شد....و به یاد می آ ورم که دخیل حرم را نوشتم،سختیها را تحمل کردم تا به اینجا برسم.... ((40 یا 41 روز تا محرم))... و حالا به یاد 40 زیارت عاشورا و چله نشینی سال پیش آمدم تا دستم را به سویت دراز کنم تا دستم را بگیری و کمکم کنی تا نشان دهیم محرم امسال فقط گریه کردن و سینه زدن نیست.تا نشان دهیم محرم کنسرت مداحی نیست.کمکم کنی تا با هم دخیل حرم یار شویم و تا رهایی از تنهایی و نجات از گمراهی از آستان معشوق خارج نشویم. بیا تا این بار چله نشین احترام و نیکی به پدر و مادر شویم.بیا تا بفهمیم رضایت خدا در رضایت آنهاست.بیا تا در این ((40 یا 41 روز تا محرم)) تسلیم خواسته و رضای آنها شویم ،تا یاد بگیریم تسلیم خدا و امام معصوم شدن را.بیا گوش به فرمان آنها دهیم تا بتوانیم
سر در راه خدا دهیم.بیا تا خواسته هایمان را به خاطر رضایتشان فراموش کنیم تا عطش را به خاطر خدا فراموش کنیم.بیا تا در این((40 یا 41 روز تا محرم)) کوچکترین دلخوری از من و تو نداشته باشند تا خدا هم از ما دلخور نباشد.خدایی که در قرآنش همیشه بعد از سفارش به شرک نورزیدن گفته است نیکی به پدر و مادر. از تو ممنونم که تا اینجا با دخیل همراهی کردی،اما می خواهم که دخیل را در آخرین گامش یاری کنی و خسته نشوی چون این اول وآخر راه دخیل است.سرنوشت دخیل بعد از محرم معلوم نیست و هیچ تصمیمی برای آن نگرفته ام.الآن مهم ترین کار دنیا فقط و فقط احترام به پدر و مادر در این ((40 یا 41 روز تا محرم))....
نای دل ۴ حالم خیلی گرفته بود.برام سخته بگم چه جوری بودم.از جلسه هفتگی هیئت زده شده بودم. بعد هیئت همه رفیقام شاد بودن.می گفتن و می خندیدن ولی من داغون داغون بودم. نمی دونم چی شده بود؟ تو روضه هر چی خواستم گریه کنم نشد،سینه زدم تو سرو صورتم زدم اما گریه ام نمی گرفت.حاجی روضه عاشورا خوند.با هر جملش همه می سوختن و من فقط نگاهشون می کردم... شامم رو خوردم و رفتم بخوابم .فکر می کردم از ناراحتی خوابم نمی بره.اما تا سرم رو روی بالشت گذاشتم خوابم برد.شاید باور نکنی اما من خیلی کم خواب می بینم.وقتایی هم که می بینم خیلی چرت و پرته.اما اون شب یه خواب عجیب دیدم.گفتم عجیب به خاطر اینکه به کلی مسیر زندگی مو عوض کرد. تو خواب دیدم که روز عاشوراست و همه بودن.همه اونایی که یه عمری براشون سینه زده بودم،گریه کرده بودم،تو سر و صورتم زده بودم.وسط میدون جنگ امام حسین علیه السلام رو دیدم.خوب که دقت کردم دیدم آقا از من کمک می خواد.خوشحال شدمو سریع به طرف آقا رفتم.باید به آقا کمک می کردم آخه من همیشه دم از عشقش می زدم.اما من هیچ سلاحی نداشتم.با نگاهه ارباب فهمیدم که باید بدنمو سپر تیرایی کنم که به طرفشون میاد.تیر اندازها رو پیدا کردم و رفتم تو مسیر تیرشون.دستامو باز کردم و سینمو سپر.یه لحظه تو دلم به خودم افتخار کردم که سپر بلای آقام شدم.اما وقتی تیر انداز اولین تیرشو رها کرد دلم لرزید.تیر نزدیک و نزدیک تر می شد و من بیشتر می ترسیدم.وقتی هم که تیر بهم رسید خودمو کنار کشیدم و باعث شدم اولین تیر به چشم ارباب بخوره.تیر دوم دست امام رو زخمی کرد و وقتی تیر سوم به قلبشون خورد امام روی زمین افتاد.آقا که رو زمین افتاد من شروع کردم داد زدن.هی تو صورتم زدم.از ته دل گریه کردم.به سینم می زدم و میگفتم آقام رو مظلوم کشتن،آقا قربونه لب تشنه ات برم و.... صدای اذون از خواب بیدارم کرد.وقتی رفتم دست و صورتم رو بشورم تو آینه دیدم که صورتم سرخ سرخه.نمازمو خوندم.تا طلوع آفتاب خوابم نبرد.فقط به این فکر می کردم که تعبیر این خواب چیه؟ساعت 6 و 7 یه اس.ام.اس به حاجی دادمو وقتی مطمئن شدم بیداره بهش زنگ زدم.خواستم خوابمو تعریف کنم که حاجی گفت سید پاشو بیا اینجا خوابتو برام تعریف کن بعدم بهم گفت که باهام کار داره. تو کوچه داشتم ماشینو گرم می کردم که از روبه رو چند تا دختر بد حجاب داشتن میومدن .منم بدون اینکه بخوام یه نگاهی بهشون کردم.آرایششونو ،هیکلشونو،سر و صورتشونو یه بر اندازی کردم و وقتی سیر نگاهشون کردم سرم و پایین انداختم و آهی کشیدم... |
