تبليغاتX
دخیل حرم -

بغض تنهایی 2

 

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و

 

 زندگی می کردند.کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.اعضای خانواده

 

 از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد که شکمشان را به شختی

 

 سیر کنند.اما یک سال بدون هیچ علتی،محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد.

 

در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند که می توانستند با آن خرید کنند.

 

اعضای خانواده دور هم جمع شده بودند تا برای پول تصمیمی بگیرند.هرکس پیشنهادی

 

 می داد و بقیه اعضا آن را رد می کردند.تا اینکه مادر خانواده پیشنهادی خوب و جذاب

 

 داد که همه با آن موافقت کردند.مادر به آنها گفت:((بهتره یک آینه بخریم جون تا حال

 

 آینه نداشتیم،اینجوری میتونیم خودمون رو توش ببینیم)).بالاخره تصمیم برآن شد که آینه

 

 ای بخرند.پس آینه را سفارش دادند.روزها می گذشت و آنها منتظر بودند تا آینه برسد.

 

 هر کس در فکر آن بود که چهره اش چگونه است.

 

روزی از روزها وقتی مثل همیشه پدر و پسر کوچکش در مزرعه مشغول کار بودند و مادر

 

 و دختر جوانش هم در خانه سرگرم کارهای خانه،زنگ در به صدا درآمد و مادر که این

 

 روزها منتظر چیزی جز آینه نبود به سرعت دوید تا در را باز کند و دختر هم رفت تا پدر

 

 و برادرش را صدا بزند.وقتیکه همه اعضای خانواده دور مادر که روی صندلی جلوی پنجره

 

 جمع شدند،مادر بسته آینه را باز کرد و در آینه نگاه کرد و با شادی رو به شوهرش جیغ

 

 زد:((تو همیشه می گفتی که من خوشگلم،من وافعا خوشگلم)).سپس مرد آینه را بدست

 

 گرفت،در آن نگاه کرد و با لبخندی رو به همسرش گفت:((عزیزم تو همیشه به من می

 

 گفتی که چهرم خشنه اما الآن میبینم که چهرم جذابه)).نفر بعدی دختر جوان خانواده بود که

 

 در آینه نگاه کرد و دید همانطور که همیشه پدرو مادرش می گفتند واقعا زیباست.اتفاق نا

 

 خواسته این بود که پسر کوچک خانواده که مثل همه پسر بچه ها پر انرژی بود،آینه را از

 

 دست خواهرش فاپید.او چهره ای بسیار زشت و بد ترکیب داشت چون در چهار سالگی

 

 از روی اسب پدرش با صورت به زمین خورده بود.پسر پس از آنکه چهره خود را در آینه

 

 دید با ناراحتی فریاد زد:((من زشتم،من زشتم)).سپس رو به پدرش کرد و درحالی که می

 

 لرزید  گفت:((پدر،آیا من همیشه همین ریخت بودم؟)).پدر پاسخ داد:((بله پسرم،همیشه

 

 همین ریخت بودی)).پسر گفت:((پس چرا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شدم

 

 بعد از اینکه  صبح به خیر می گفتی،بهم می گفتی که دوستم داری؟)).پدر با نگاهی مهربان

 

 تر از همیشه و لبخندی ملیح تر از هر روز به پسرش گفت که دوستش دارد و رو به او

 

 گفت:((پسرم من تورو دوست دارم چون که مال منی و هیچ چیز حتی زشتی صورتت

 

 نمی تونه علاقه منو به تو کم کنه))........

 

 

بابای خوبه این جمعه هم با رویی زشت تر از گذشته ،کوله باری پر از گناه سنگین تر از

 

 همیشه نزد تو آمده ام تا بگویم که با همه بدی هایم پسر توام،از توام،مال توام.آمده

 

 ام تا بگویم که خطاها و گناهانم مرا از آغوش تو با صورت به زمین کوبیده و حال ،با

 

 رویی سیاه تر از ظلمت شب،آمده ام تا به تویی که می دانم هنوز هم دوستم داری

 

 بگویم که :بابا،یک لحظه نگاه پدرانه ات تمام زشتی هایم را از بین می برد،دست مهربانت

 

 اگر فقط اشاره ای به من کند سیاهی ام به نور تبدیل می شود.نگاهم کن حتی به گوشه

 

 چشمی و دستی به سرم بکش....

 

                       جمعه بعد هم منتظر دخیل باش....

 

 

 

نوشته شده توسط سیدحسام میرحجازی در 86/11/26 ساعت 15:33 | لینک ثابت |